با توجه به تعداد زیاد وبلاگ ها و همچنین با وجود وبلاگ های پر محتوا متاسفانه امکان لینک دادن به تمامی عزیزان وجود ندارد بنابراین از دوستان عزیز تقاضا دارم در صورتی که مایلند به آنها لینک داده شود در قسمت نظر خواهی اعلام کنند . همچنین ممنون میشوم در وبلاگتان به این وبلاگ هم لینک بدهید......با تشکر ....پیمان شب، سکوت، کویر
X
تبلیغات
رایتل
شب، سکوت، کویر
    ایمیل
 
 

آرشیو

چکیده از قلم در سکوت شب و پر کشیده به کویر

موضوع بندی
 
چهارشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1383
سعدی، هملت می شود

چند روز پیش برای دیدن تئاتر «سعدی، هملت می شود» به تالار سنگلج رفتم. این دومین نمایش بعد از «مریم و مردآویج» بود که در این تالار می دیدم.

این نمایش که به کارگردانی محمود عزیزی و نویسندگی حسن عظیمی و با بازی سعدی افشار، محسن افشار، غلام باتوته، ملیحه سعیدی و ... انجام گرفت بعد از اجرا در کشورهایی نظیر فرانسه و اسپانیا و همچنین در دوازدهمین جشنواره نمایش های آیینی سنتی تهران در تالار سنگلج به نمایش در آمد.

این نمایش در هفته اول اجرایش توانست 1833 تماشاگر را به این تالار بیاورد. خبرگزاری مهر طی گزارشی در تاریخ 9/3/83 تحت عنوان «تئاتر شهر بدون رئیس در آتش سوخت» به خبر آتش سوزی در تئاتر شهر پرداخت و در همان گزارش به تعداد اجراها و بلیط های فروخته شده نمایش های در حال اجرا در سالن های شهر تهران اشاره می کند که طبق این گزارش نمایش «سعدی، هملت می شود» با 36 اجرا، 6175 نفر تماشاگر داشته است.

متن کامل این گزارش را می توانید اینجا بخوانید.

این نمایش از نوع کمدی بود و به قول خود سعدی افشار که در آخر برنامه عنوان کرد یک نمایش رو حوضی (تخت حوضی) که سابقه ای بالای 70 سال دارد. در تاریخ 16/3/83 اعلام شد اجرای نمایش به دلیل استقبال تماشاگران تا تاریخ 29 خرداد ماه تمدید شد.

در این نمایش سعدی، عروسی عموی خود با مادرش را می بیند که در بین نمایش روح پدر او وارد می شود و....

در اینجا قصد ندارم نمایشنامه را توضیح دهم. دانشجوی سینما و تئاتر هم نیستم که به طور تخصصی به نقد آن بپردازم. تنها چند نکته به ذهنم رسید که سعی می کنم آن را بنویسم.

اول و مهمتر از همه آنکه خستگی در چهره بعضی از بازیگران آشکار بود. به خصوص در چهره دو نوازنده ای که آنجا بودند. این امر باعث کاسته شدن از کیفیت کار می شد. یکی دیگر از اشکالات، مربوط به متن نمایشنامه بود. استفاده از تکیه کلام هایی از پاورچین، عزیز دل برادر از فیلم مارمولک و قطعاتی از شعرهای آلبوم «آدم فروش» از شادمهر عقیلی بود که هر چند لحظاتی شادتر و کمدی تر را ایجاد کرده بود اما به نظر من تقلید از کارهای دیگران از ارزش کار می کاهد.

نقطه قوت این نمایش پرداختن به مسائل اجتماعی و سیاسی از جمله گرانی و حساب های بانکی در سوئیس بود. همچنین جملاتی از قبیل اسم بگذار و برو جلو - مثلا بگو حرکات موزون به جای رقص و کارت رو انجام بده- و یا اطلاعات غلطی از اوضاع مملکت که به بالادستی ها داده می شود، که نویسنده به خوبی توانسته بود این حرف ها را در قالب کمیک در آورد.

به هر حال اگر اهل نمایش آن هم از نوع کمدی و تخت حوضی هستید بد نیست این نمایش را ببینید.

 

در حاشیه نمایش:

مزه پراکنی چند نفر از تماشاگران و صدای جیغ بچه ای که یکی دو مرتبه در اواسط نمایش بلند شد اعصاب همه را به هم ریخته بود.

در حاشیه برگشت به خانه:

برای برگشت به خانه مجبور بودم بخشی از راه را پیاده از کنار پارک شهر بگذرم. از آنجا تا به مترو برسم بیشتر از 10 بی خانمان را در کنار پیاده رو دیدم که یا خواب بودند یا نشسته بودند و با هم صحبت می کردند.


 
دوشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1383
نظام وظیفه، بی نظام، بی وظیفه

از اینکه دوباره فرصتی دست داد تا مطلبی جدید در وبلاگ بنویسم خیلی خوشحالم و از تمام دوستانی که لطف کردند و مرا فراموش نکردند تشکر می کنم.

در این مدتی که نبودم اتفاقات بسیاری رخ داد که تصمیم گرفتم همه آنها را بنویسم و منتشر کنم. درس که جای خود دارد و مهم تر از آن بحث سربازی بود. امری که مقدس!!! شمرده می شود و آقایان ملزم به گذراندن این دوره هستند. امری مقدس!!! که دقیقا بعد از اتمام تحصیلات انجام می گیرد و باعث می شود تا به جای اینکه بلافاصله بعد از گذراندن واحدهای تئوری دانشگاه مشغول به کار عملی شویم در جایی مشغول شویم که هیچ ارتباطی به درس ها ندارد و همچنین باعث تلف شدن 2 سال از بهترین سال های عمر جوانان می شود.

چند ماه به پایان سال(82) مانده بود که دفترچه اعزام به خدمت را به معاونت نظام وظیفه فرستادم. (چندی است که سیستم های نظام وظیفه و اعزام به صورت پستی انجام می گیرد). نزدیک به سه ماه طول کشید تا نامه آنها به خانه رسید. در طول این مدت 2 بار به آنجا سر زدم تا مطمئن شوم نامه من رسیده و گم نشده است. اولین چیزی که هرکسی در بدو ورود به آتجا مواجه می شود بی نظمی است که همین امر باعث اذیت بچه ها و به هم ریختن اعصاب آنها می شود. در آنجا هیچکس جوابگو نیست. یعنی یا جواب سوالات را نمی دهند و یا با سر و صدا مراجعین را از اتاق بیرون می کنند. به جای اینکه یک نفر به عنوان مسئول اطلاعات در آنجا مشغول به کار شود، هر کسی خودش باید اتاق ها را با پرس و جوی فراوان از کسانی که دنبال کارشان آمده اند پیدا کند و خیلی وقت ها اتفاق می افتد که در یک صف طولانی منتظر نوبت می شوند و آخر هم متوجه می شوند باید به اتاق می رفتند. (مثل خود من)

من که برای معافیت پزشکی اقدام کرده بودم باید به بیمارستانی می رفتم که آنها معرفی کرده بودند. چند روز بعد به بیمارستان رفتم و آنجا نوع بیماری که مدعی شده بودم تایید شد و چند روز بعد نامه را به اداره نظام وظیفه بردم. بیشتر از سه ساعت معطل شدم تا نوبتم شد و تاریخ کمسیون پزشکی مشخص شد. روزی که برای کمسیون رفتم بدون آنکه معاینه ای بکنند و یا نگاهی بیاندازند ادعای مرا رد کردند. ( نمی دانم اینها که این همه ادعا دارند که بدون معاینه متوجه می شوند بیماری ندارم پس چرا بچه ها را به بیمارستان می فرستند). فردای آن روز خودم را برای تاریخ اعزام آماده کرده بودم که مرا به همراه چند نفر دیگر خواستند تا به داخل اتاقی برویم و گفت اگر تکان بخورید و یا کج بایستید همه تان را له می کنم و پرونده تان را نمی دهم. ما هم ساکت ماندیم و بعد از اتمام کار همه سراغ ما آمد و پرونده ما را داد و به اتاقی دیگر فرستاد که طبق آنچه نوشته بودند متوجه شدیم دکترهای!!! دیروزی نتوانسته بودند نوع بیماری ما را تشخیص دهند و به شورایعالی پزشکی فرستاده بودند. به آنجا رفتیم و دوباره وقت معاینه دادند. هر چند معاف نشدم و قرار شد به سربازی بروم اما رفتارهایی که آنجا دیدم تا به حال در هیچ جایی ندیده بودم. آدم هایی!!! که رفتارشان می توانست الگوی لقمان حکیم شود.

وقت مردم برای مسئولان آنجا اصلا اهمیتی ندارد و اگر وقت قبلی هم داشته باشید که خودشان داده باشند، مطمئن باشید حداقل تاخیر در کار شما کمتر از 2 ساعت نخواهد بود. یک چیز خیلی عجیب هم در آنجا دیدم که مطمئنا بسیار اتفاق می افتد:

یکی از مراجعین بعد از معاینه از اتاق خارج شد و بعد از آن برای معافیت وی خواستند تصمیم بگیرند. به نظر سرهنگی که آنجا نشسته بود او معاف دائم بود اما 2 دکتری که آنجا بودند موافق نبودند. همان سرهنگ گفت پس معاف از رزم می زنم، اما یکی از دکتر ها با اشاره به لحن حرف زدن و مدل موی وی خواست تا او را سرباز کند ـ به همین سادگی-

در راه برگشت به خانه به رفتارها و کارهای مسئولین و کارکنان آنجا فکر می کردم و اینکه چرا؟  چرا کارکنان آنجا از صدای خنده بچه هایی که معاف شده اند و مراحل آخر کار را می گذرانند ناراحت می شوند و سر و صدا می کنند و هزاران چرای دیگر.

شما اگر ساکن تهران باشید حتما برنامه تهران 20 را دیده اید. برنامه ای که بعد از سال های 76 آغاز شد و کوچکترین مشکلات را زیر میکروسکوپ می برد و مقصر همه را دولت اعلام می کند و مشکلات بزرگی مثل سربازی که مربوط به بیشترین جمعیت کشور می شود را نادیده می گیرد. برنامه ای که به نظر نمی رسد بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال بعد ادامه پیدا کند.

نمی دانم چرا در این کشور همه مسائل را با سیاست مخلوط کرده اند و با سرنوشت جوانان به این راحتی بازی می کنند و بعد انتظار دارند همه عاشق کشورشان، ایران باشند. این کارها را انجام می دهند و بعد سمینار تشکیل می دهند که چرا ایران رتبه اول فرار مغزها را دارد و یا چرا سرمایه ها در حال خروج از ایران است و یا چرا جوانان به هر دری می زنند تا از ایران بروند و حاضرند شرایط بدتری را بپذیرند اما در ایران نباشند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 288987


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها