با توجه به تعداد زیاد وبلاگ ها و همچنین با وجود وبلاگ های پر محتوا متاسفانه امکان لینک دادن به تمامی عزیزان وجود ندارد بنابراین از دوستان عزیز تقاضا دارم در صورتی که مایلند به آنها لینک داده شود در قسمت نظر خواهی اعلام کنند . همچنین ممنون میشوم در وبلاگتان به این وبلاگ هم لینک بدهید......با تشکر ....پیمان شب، سکوت، کویر
X
تبلیغات
رایتل
شب، سکوت، کویر
    ایمیل
 
 

آرشیو

چکیده از قلم در سکوت شب و پر کشیده به کویر

موضوع بندی
 
چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1383
به عنوان تبریک

ساعت های آغازین سال 1383 شمسی است. امتیاز سال شمسی این است که حداقل در این نیمکره مقارن با شروع بهار است و نو شدن طبیعت؛

باید از هر نقطه عطفی در زمان و مکان چیزی آموخت و برابر همان دعای تحویل سال سعی مان این باشد که حال خود را عوض کنیم. بهترین راه برای این تحول آن است که متواضع باشیم و بپذیریم که نادانسته های ما زیاد است و بپذیریم که از هر کسی یا از هر موجودی می توان آموخت، و به اصلاح راه پرداخت و یکقدم به پیش رفت.

حتما نام پائولو کوئیلیو نویسنده مشهور برزیلی را شنیده اید؛ در سفری که ایشان در سال 79 به ایران داشته اند در یک جلسه پرسش و پاسخ در تالار شیراز از ایشان سوال می کنند که آیا مرادی ضروری هست و پیری باید داشته باشیم یا باید به تنهایی سفر کنیم و اگر به پیر یا مرادی نیاز هست شما مرادتان کیست؟

خلاصه پاسخ ایشان این است که هر کس در هر لحظه ای می تواند مراد آدم باشد، انسان جرقه ای از پرتو خداست. در این سیر هر انسانی می تواند به انسان دیگر کمک کند، چون همیشه اوست که در لحظه موعود و مکان موعود حاضر است. لحظاتی هست که می توانم کمک بکنم و لحظاتی هست که نمی توانم کمک بکنم، زندگی همین است و ....  »

و من به یاد آوردم که زمانی در جاده اسالم به خلخال در یک فصل بهاری سال ها قبل طی طریق می کردم. صدای جیرجیرک ها، با هم به گوش می رسید. من همان جا برای خودم یادداشت کردم که می شود از جیرجیرک ها هم آموخت. آنها در پشت برگ ها در عمق جنگل آوایی را سر می دهند، بی آنکه منتظر توجه و تشویق کسی یا کسانی باشند. باید تابید بدون اینکه بدانیم به چه کسی یا چه چیزی می تابد.

و باید اضافه کرد که حشره هم می تواند «مراد» و «راهنمای» انسان باشد.

کافی است متواضع باشیم، عمیق نگاه کنیم، عمد داشته باشیم که بهتر و متعالی تر شویم.

انشاالله

 

بابا


 
پنج‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1382
به عنوان مقدمه

به نام خدا، خدایی که تحمل دیدن این همه رنگارنگی ها، نازها، نیازها، بد کرداری ها، بدگفتاری، بد پنداری ها و بد دیدن های ما را دارد. به نام خدایی که حوصله اش از حقارت بندگانش سر نمی رود و از این همه نا سپاسی و کم صبری دلش نمی گیرد، می بخشد بی آنکه طلب کنیم و به بهانه ای در می گذرد و لطفش و کرمش بر جمیع جرم های ما می چربد. خدایی که چندین چراغ می افروزد و ما به بیراهه می رویم، شاید غصه می خورد از کم استعدادی ما و هرز دادن قدرت های خلیفة الهی. و برای سهمی که باید از حیات بگیریم نه برای خودش، چرا که او بی نیاز مطلق است. شاید اگر به عهده ما بود و می دانستیم این موجود به اصطلاح اشرف مخلوقات چه خواهد کرد نوع آدم را نمی آفریدیم. نوعی که اکثرش جاهل است و خوبانش در اقلیت..... بگذریم.

به هر حال خدای را سپاس می گویم که انگیزه ای ایجاد شد تا با مخاطبانی که ممکن است هرگز آنها را نبینم ارتباط یرقرار کنم.

علت آمدن به میهمانی وبلاگی ها دعوت پیمان بود و انگیزه بعدی، آوردن سهم خودم بر سر این سفره و آموختن از دیگرانی که چیزی به سهم خود برای این سفره آورده اند. به زعم من باید تلاش کرد تا با عنایت به فرصت کوتاه عمر هر کسی هر چه می داند یاد بدهد و هر کسی هر چه در توان دارد یاد بگیرد و به قول مولوی:

«گر به بستانی رسی زیبا و خش               بعد از آن دامان خلقان را بکش»

بهتر است اگر به بستانی زیبا و خوش رسیده ایم، دامان دیگران را بگیریم و به سمت این بستان بکشیم.

امیدوارم وسعت این باغ و زیبایی های آن روز به روز افزونتر گردد.

در روزهای آتی با موضوعات متفاوتی و با همان نیات پیش گفته خدمت خواهم رسید.

 

بابا


 
جمعه 14 آذر‌ماه سال 1382
بر باد رفته

بعد از اینکه عده زیادی از اهالی روستا آنجا را ترک کرده بودند و خبر از بهتر بودن اوضاع در شهر دادند، پدر او هم روانه تهران شد، با واسطه ای برای آنها پول می فرستاد. از او آدرس خواسته بودند اما طفره رفته بود و فقط یک خیابان را گفته بود.

چند ماهی گذشته بود. پسر به اصرار مادر روانه تهران شد تا از محل پدر و از محل کسب و کارش اطلاعی بیابند. پس از پرس و جوی زیاد خیابان محل کار پیدا شد. پسرک سرتاسر خیابان را زیر و رو کرد. خسته و وامانده و نا امید شده بود. با خود نذر کرد که به فقیری کمک کند تا با این نیت بلکه پدرش را پیدا کند.

به اولین فقیری که رسید ایستاد، ساکی در کنارش و کلاه پشمی بر سر و سر به زیر؛

«کمک کنید، خدا عوضتان بدهد.»

پسرک پول را در دست مرد گذاشت و مرد رو به سوی پسرک بر او دعا کرد.

چشم در چشم هم دوختند. پیرمرد از جا بلند شد. یکدیگر را بغل کردند و هر دو به پهنای صورت گریستند.

 

از نوشته های بابا


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 289693


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها