با توجه به تعداد زیاد وبلاگ ها و همچنین با وجود وبلاگ های پر محتوا متاسفانه امکان لینک دادن به تمامی عزیزان وجود ندارد بنابراین از دوستان عزیز تقاضا دارم در صورتی که مایلند به آنها لینک داده شود در قسمت نظر خواهی اعلام کنند . همچنین ممنون میشوم در وبلاگتان به این وبلاگ هم لینک بدهید......با تشکر ....پیمان شب، سکوت، کویر
X
تبلیغات
رایتل
شب، سکوت، کویر
    ایمیل
 
 

آرشیو

چکیده از قلم در سکوت شب و پر کشیده به کویر

موضوع بندی
 
سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1382
یک شعر

در روی امواج تیره

خورشید را به چنگ بیاورید! ننالید.

زندگی دریای پر طوفانی است که در هر جایی ممکن است با امواج آن روبرو شوید.

امواج را بشکافید و عبور کنید! بایستید!

جزر و مد را پشت سر بگذارید.

در ساحل دیگر

آفتاب زیبایی خواهید دید.

از سعادت ها بحث کنید! دنیا به قدری پر اندوه است که احتیاجی به نگهداری غم خود ندارید.

هیچ راهی بکلی سخت و صعب العبور نیست.

به جنبه های درست و روشن نگاه کنید!

روحتان بر اثر کار مداوم, نا خشنودی و اندوه خسته است.

برای استراحت از درستی ها و روشنی ها بحث کنید!

 

الاویلر ویلکاکس


 
چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1382
یاد باد آن روزگاران یاد باد


توی اتوبوس نشسته بودم. نگاهم رو به خیابان دوخته بودم. نمی دونم چرا؛ اما سعی می کردم چیزی از نظرم جا نماند که ناگهان اتوبوس به طرز وحشتناکی توقف کرد. راننده که می خواست چراغ زرد راهنما را رد کند با رنگ قرمز آن مواجه شده بود و مجبور شده بود توقف کند. صدای همه در آمده بود و همه اظهار ناراحتی می کردند. باز به بیرون نگاه کردم. در سمت راست یک پارک کوچک اما سرسبز وجود داشت. پدر و مادرها صندلی ها را پر کرده بودند و بچه ها هم مشغول دویدن و بازی کردن بودند.

یکی تاب سوار شده بود. آن یکی از سرسره پایین می آمد و ....

یاد دوران کودکی و بچگی هایم افتادم. ساعت هایی که به همراه پدر و مادرم به پارک می رفتم و بازی می کردم و دوست نداشتم کسی در بالا رفتن از نرده های سرسره ها کمکم کند تا ثابت کنم بزرگ شده ام. اما حالا که مثلا بزرگ شده ام حسرت آن دوران را می خورم.

چشم هایم را بستم و کبوتر ذهن خود را به چندین سال قبل پرواز دادم. لحظه لحظه خاطرات برایم زنده میشد و هر لحظه بیشتر از قبل بر حسرتم افزوده می شد.

بعد از آن خیلی سال بود که به پارک نرفته بودم. یادم هست که پارسال وقتی به همراه یکی از دوستانم به یکی از پارک ها رفته بودم٫ چون آنجا خلوت بود و هوا هم تاریک٫ روی تابی نشستم و شروع کردم به تاب خوردن. به قدری تند تاب می خوردم که هر لحظه امکان داشت یک دور کامل بزنم و یا به اطراف پرتاب شوم. بعد هم روی یک چرخ و فلک نشستیم و آنقدر چرخیدیم که حالمان داشت بد می شد. اما هر اتفاقی می افتاد ارزش یادآوری آن خاطرات را داشت.

بعد هم پیاده شدیم و رفتیم. آن روز یک حس تازه ای پیدا کرده بودم. انگار نیروی تازه ای گرفته بودم. نیرویی که تنها در بچه ها یافت می شود. دوست داشتم کسی آنجا نبود تا باز دوران کودکی را تجربه کنم. توی راه بالا و پایین بپرم و پشت دیوارها و درخت ها قایم شوم تا دنبالم بگردند یا یکدفعه بیرون بپرم و کسی را بترسانم.

تنها جمله ای که بعد از آن و در آن شب از ذهنم خطور می کرد این بـود: "    خوش به حال بچه ها "

راستی ای کاش بچه ها قدر این روزهای خوش و بی درد سر زندگی شان را می دانستند.


 
یکشنبه 6 مهر‌ماه سال 1382
زندگی

شما بگویید : خوب٬ زندگی من دقیقا مطابق با توقع هایم نیست.

اگر در همین زمان زندگی از شما بپرسد٬ تو برای من چه کرده ای؟ چه پاسخ می دهید؟ آرزوی کوتاه کردن راه٬ به شما سرعت نمی بخشد. باید میان سخت گیری و رحمت٬ میان انضباط و سهل انگاری توازن برقرار کرد. بدون تلاش هیچ چیزی رخ نمی دهد. حتی معجزه. برای آنکه معجزه ای رخ دهد٬ ایمان لازم است. برای ایمان داشتن٬ باید حصار پیش داوری ها را برچید. برای ویران کردن حصارها ٬شهامت لازم است. برای شهامت داشتن٬ غلبه بر خوف لازم است; و همین طور پیش می رود. بگذارید با روزگار خود از در آشتی درآییم. نباید از یاد ببریم که زندگی هوادار ماست. او نیز خواهان رشد است. بگذارید یاریش کنیم.

 

 پائولو کوئیلو

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 289241


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها